تـــــقــوای دل

« (فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا ۗ وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ )»

تـــــقــوای دل

« (فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا ۗ وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ )»

تـــــقــوای دل

« در هر مرتبه هستید،تقوا داشته باشید.آگاه باشید که فقر نوعی بلا است و سخت تر از تنگ دستی بیماری تن و سخت تر از بیماری تن بیماری قلب است . آگاه باشید که همانا عامل تندرستی تقوای دل است.
(نهج البلاغه؛حکمت 388)»

آخرین نظرات

۱۳ مطلب با موضوع «سیره معصومین :: زندگانی خوبان» ثبت شده است

انگار صدای امام را از بهشت شنیده بود...

شنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۳، ۱۰:۲۳ ب.ظ

 

صالح لبش را جوید و زیر لب لعنتی به ستمکاران زمان فرستاد. چشمش با دیدن کاروان های کوچک و رنگ و رو رفته پر از اشک شده بود. هر جا را نگاه می کرد کولی یا گدایی را می دید که با صورت سیاه و دندان های کثیف راه می رفت.

صالح بن سعید پا بر زمین می کوفت و زیر لب زمزمه می کرد:

«از میان اینهمه کاروانسرا، این متوکل ملعون، امام نازنین را فرستاده «کاروانسرای گدایان»! این نامرد! حتماً سعی داشته امام را در ذهن های مردم کوچک کند...»

 

تا به امام برسد به زمین و زمان فحش داد که چنین جایی را در خود فرو نبُرْد تا امام پایش به آنجا باز نشود. وقتی مقابل چادر امام رسید ندای امام که او را به داخل دعوت می کرد به گوشش رسید.

در حالت انفجار خشم و بغض و اشک خود را در دامن امام انداخت. بوی او را که به مشام کشید بخشی از دردهایش را از یاد برد. اما هنوز با چشم پر اشک زل زده بود به امام!

انّک لعلی خُلُقٍ عظیم ...

چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۲، ۱۱:۰۳ ب.ظ

«من پسر زنی هستم که با دستهایش از بزها شیر می دوشید.» این را به عرب بیابانی گفت. عرب بیابانی از هیبت پیامبری که به او ایمان آورده بودند لکنت گرفته بود. آمده بود، جمله ای بگوید و نتوانسته بود و کلماتش بریده بریده شده بودند.

رسول الله (ص) از جایش بلند شده بود. نزدیک آمده و ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ در گوشش گفته بود:

«من برادر توام؛ انا اخوک.»

گفته بود:

«فکر می کنی من کی ام؟ فکر می کنی پادشاهم؟ نه! من از آن سلطانها که خیال می کنی نیستم.»

«من اصلاً پادشاه نیستم. لیس بمَلِک»

«من محمدم؛ پسر همان بیابان هایی هستم که تو از آن آمده ای. من پسر زنی هستم که با دستهایش از بزها شیر می دوشید.

حتی نگفته بود که پسر عبدالله و آمنه است.

اینجا سرزمین کربلاست...

چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۵۸ ب.ظ

روایت است است که چون آدم به زمین فرود آمد حوا را ندید. او در زمین به جستجوی حوا پرداخت و چون به سرزمین کربلا گذشت، اندوهگین شد و سینه اش تنگی گرفت و بدون آنکه برای آن سببی باشد، پایش در همانجا که حسین کشته شده است لغزید و چنان بر زمین خورد که خون از پای او روان شد.

آدم سر به آسمان بلند کرد و عرضه داشت: «پروردگارا! آیا از من خطای دیگری سر زد که مرا به سبب آن شکنجه فرمودی؟  من همه زمین را گشتم و در هیچ نقطه آن، چنین گرفتاری برای من پیش نیامد که در این سرزمین.»

خداوند به او وحی فرمود: «که از تو خطایی سرنزده است، ولی اینجا سرزمینی است که پسرت حسین در آن به ستم کشته خواهد شد و خون تو برای اظهار موافقت و هماهنگی او در اینجا روان شد.»

 آدم پرسید: «که خداوندا! آیا حسین پیامبر است؟ بر او وحی آمد که پیامبر نیست ولی نوه ی محمد است.» آدم پرسید: «قاتل او کیست؟» به او وحی شد که قاتل حسین علیه السلام، یزید است که نفرین شده آسمانیان و مردم زمین است.» آدم از جبرئیل پرسید: «من اینک چه کنم؟» فرمود: «ای آدم او را لعنت کن.» آدم چهار بار یزید را لعنت کرد و پس از آن چند گامی که برداشت به عرفات رسید و آنجا حوا را پیدا کرد.

 روایت شده است که چون نوح سوار بر کشتی شد و کشتی او را در همه جای زمین برد و چون به کربلا رسید نزدیک بود کشتی بر گل نشیند و نوح از غرق شدن ترسید. او به بارگاه خداوند عرضه داشت که:

آنچه داده ایم پس نمی گیریم...

چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۲۷ ب.ظ

مرد دستی به لباس بی دوخت سپیدش کشید. این لباس جیبی نداشت که کیسه اش را در آن گذاشته باشد. نگاهی به کعبه انداخت و التماسی کرد. با پای برهنه از صف نمازگزاران عبور کرد و نگران به زمین چشم دوخته بود. مسیر را دوباره و سه باره رفت و بازگشت. اضطراب گرفته بود که بدون آن هزار دینار چگونه به خانه ی خود برگردد. ناخودآگاه دست را میان موهایش برد و به فکر فرو رفت.

حتماً یکی از این زائران خدانشناس کیسه ی او را ربوده بودند. بی آنکه لحظه ای فکر کند شروع به راه رفتن در میان زائران کرد. گشت تا یکی را اتفاقی انتخاب کند و هزار دینار خود را بستاند.

در میان صف های نماز و کنار نمازگزاران یکی را انتخاب کرد و به دامانش آویخت. اشکی به صورتش چکید و با صدای لرزانی سعی کرد محکم بگوید:

- تو کیسه ی من را دزدیده ای!

امام، دستش را که می رفت برای قامت بستن پایین آورد. دستهای مرد را به آرامی از دامنش جدا کرد، دستی از روی محبت بر دستش کشید و گفت:

- چقدر در کیسه ی تو بود؟

خدمتکارها...

چهارشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۳۲ ب.ظ

  به حرکاتش نگاه کردم. زهر کار خودش را کرده بود.  نمازش که تمام شد یاسر را صدا کرد.

-  یاسر! اهل خانه و خدمتکارها غذا خورده اند؟

- غذا؟ با این حالی که شما دارید کسی نمی تواند غذا بخورد فدایتان شوم.

راست نشست و گفت:  سفره بیندازید...

سفره که افتاد،امام هم نشست کنارمان تا ما با خیال راحت غذا بخوریم. از حضور همه مطمئن شد. باهمه گرم گرفت، حتی گفت از این غذا برای خانواده مان هم ببریم.

غذا را که خوردیم، خیالش که راحت شد، بیهوش افتاد...

جذبه الهی امام علی(ع)

پنجشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۲، ۰۳:۵۳ ب.ظ

رمز محبت را هنوز کسی کشف نکرده است؛ یعنی نمی توان آن را فرموله کرد و گفت اگر چنین شد، چنان می شود و اگر چنان شد چنین می شود، ولی البته رمزی دارد. چیزی در محبوب هست که برای محب از نظر زیبایی خیره کننده است و او را به سوی خود می کشد.

جاذبه و محبت در درجات بالا عشق نامیده می شود. علی محبوب دلها  و معشوق انسانهاست، چرا؟ و در چه جهت؟ فوق العادگی علی در چیست که عشقها را برانگیخته و دلها را به خود شیفته ساخته و رنگ حیات جاودانی گرفته است و برای همیشه زنده است؟ چرا دلها همه خود را با او آشنا می بینند و اصلاً او را مرده احساس نمی کنند بلکه  زنده می یابند؟

از پسرت، حسن(ع)!

دوشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۲، ۰۷:۵۷ ب.ظ

نزدیک بود از سرعت دویدن پیراهن عربی در پایش بپیچد. راهی نبود از مسجد تا خانه، ولی چنان می دوید که هر که از دور می دید لبخندی بر لب می نشاند... حسن(ع) بود دیگر! خبر می برد برای مادرش!

به درب خانه رسید و یک نفس صدا زد: " مادر! مادر!"

فاطمه (س) از درون خانه سرش را بیرون آورد و منتظر شد تا نفس های حسن(ع) یکنواخت شود. دست بر موهای مجعد و زیبایش کشید و گفت: "امروز از پدربزرگ چه شنیدی؟"

حسن(ع) نیاز به تشویق و ترغیب نداشت! شروع کرد به گفتن! سر را بالا گرفت و مثل یک سخنران کارکشته شروع به سخنرانی کرد: " مادر جان امروز پدر گفت..."

***

نماز تمام شده بود، علی (ع) قدم زنان به خانه برمی گشت. دست در دست حسین(ع) . از دور معلوم بود حسین(ع) شیرین زبانی می کند برای پدر. وقتی به خانه رسید فاطمه(س) تمام قد برخاست و برای بدرقه آمد. بوسه ای از گونه ی حسین(ع) گرفت و با نگاهی عاشقانه خستگی روز را از تن علی(ع) بیرون برد.

افتاده بین حجره و آبش نمی دهند...

يكشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۲، ۱۲:۰۹ ب.ظ

افتاده بین حجره و آبش نمی دهند

میگوید آب آب و جوابش نمی دهند

این قوم جاهلی که به دست امام خویش

آب از برای کسب ثوابش نمی دهند

همان چیزی که خواستی می شود...

چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۲، ۰۴:۵۵ ب.ظ

با هر گام روی زمین خشک، انگار جاده، جمع می شد، خانه ی خدا پیداتر.

با هر گام روی زمین، خاطره ای زنده می شد و آهی در گلویی پیدا.

گرم راه، گرم سخن های امام... راه را کوتاه می کرد.

ناگهان محمد (1) ایستاد و رو به کوه کرد، زوزه ی ناله گونه ای به گوشش خورده بود.... گرگی از بالای کوه دوان دوان به سوی کاروان مکیان می آمد. از جان امام بیم ناک شد. 

فریاد زد:  گرگ می آید...

چشمش به چشمهای خالص و بی آلایش امام افتاد و یک لحظه از نگاه امام فهمید : « آرام باش پسر مسلم... در امانیم»

گرگ چنان می دوید که انگار دلداده ی خویش را میان صحرا دیده است... از زوزه های ملتمس و ناله های سوزناکش می شد فهمید به قصد زیارت آمده...

نخستین زن مسلمان، نخستین زن شیعه

جمعه, ۲۸ تیر ۱۳۹۲، ۰۴:۲۲ ب.ظ
شاید یکی از سخت ترین تصمیمها، تصمیمی است که نخستین مسلمانان گرفتند. قرار گرفتن بین دو راهی اینکه کدام یک را انتخاب کنند: راه سخت و پرپیچ و خم اسلام و زندگی میان کافران و مشرکان و تحمل آزار و اذیت آنان، یا رد کردن هر چه محمد امین (صلی الله علیه و آله و سلم) می گوید و زندگی در آسودگی و عیش و نوش. نخستین کسانی که در این دوراهی، راه محمد (ص) را برگزیدند، به گواهی همه ی مورخان دو تن بودند: یک مرد به نام علی بن ابی طالب (علیه السلام) و یک زن به نام خدیجه بنت خویلد (سلام الله علیها).

از نظر مورخان، حضرت خدیجه (س)، نه تنها نخستین زن مسلمان، بلکه نخستین کسی بود که اسلام را باور کرد و به آن ایمان آورد. چرا که رسول خدا (ص) پس از نزول وحی، به سمت خانه آمدند و وقتی حضرت خدیجه (س) در را به روی ایشان گشودند، به محض دیدن حال و روز پیامبر (ص)، به ایشان ایمان آوردند.

پـیـمـان نور

سه شنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۰۰ ب.ظ

آن روز ، برادر زاده ی قیصر بر تخت نشست و صلیب ها را پیرامون گرداندند و اسقف ها همگی برای تعظیم و احترام از جا برخاستند و انجیل ها را گشودند و خود را مهیای اجرای مراسم ازدواج کردند . ناگهان همه ی صلیب ها به زمین افتاد و چنان پایه های تخت به لرزه در آمد و فرو ریخت که آن جوانک بیچاره به زمین افتاد و بیهوش شد.

از داستانهای شگف انگیز تاریخ، ماجرای ازدواج شاهزاده ی روم و امام یازدهم شیعیان علیه السلام است که در کتاب های روایی و تاریخی آن را چنین نقل کرده اند:

بشر بن سلیمان نخاس، از نسل ابوایوب انصاری و از اصحاب و ارادتمندان امام هادی امام عسکری علیهماالسلام که پیشه اش خرید و فروش غلام و کنیز بود، می گوید: سرورم، امام هادی علیه السلام احکام و مسایل خرید و فروش بردگان را به من آموخته بود و من نیز معمولا بی اجازه ی ایشان معامله نمی کردم و در موارد شبهه ناک و مشکوک احتیاط می کردم تا جایی که آسان می توانستم موارد حلال را از شبهه ناک جدا کنم . شبی در خانه ام نشسته بودم در خانه را زدند . بی اختیار و شتابان به سوی در رفتم و آن را باز کردم . کافور، خادم و فرستاده حضرت هادی علیه السلام بود که مرا به حضور ایشان فرا می خواند .

شتابان لباس بر تن کردم و خدمت آن حضرت مشرف شدم .

براى حضرت ایلیا

دوشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۱۸ ب.ظ


در کتب مقدس و از جمله انجیل بارها از حضرت «ایلیا» یاد شده است. گاهى او را «آلیا» یا «ایلى‏» گفته‏ اند. این اسم در کتابهایى آمده است که قدمتى بسیار پیشتر از اسلام دارند; یعنى قبل از تکامل زبان عربى و به وجود آمدن حرفى مثل «ع‏». با این توضیح، اگر اول: آلیا، ایلیا و ایلى به جاى الف حرف ع بگذاریم مى‏ شود: عالیا، عیلیا و عیلى.

حالا دیگر حضرت ایلیا را مى ‏شناسید. او آشناى دلهاى ماست. حضرت على، علیه ‏السلام، جانشین پیامبر و پدر یازده معصوم است. او کسى است که دیوار کعبه به خاطر تولدش شکافته شد. کسى که در سیاهى شب با کوله بارى بر دوش به دستگیرى و کمک فقرا مى ‏رفت. او کسى است که شیر خدا و حیدر کرار بود و به نیروى الهى در خیبر را از جا کند.

در این مطلب به شرح ماجراهاى شگفت‏ انگیز و شیرین درباره او از زمانهایى دور پرداخته شده، زمانهایى که او را با نام «ایلیا» مى ‏شناختند.