تـــــقــوای دل

« (فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا ۗ وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ )»

تـــــقــوای دل

« (فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا ۗ وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ )»

تـــــقــوای دل

« در هر مرتبه هستید،تقوا داشته باشید.آگاه باشید که فقر نوعی بلا است و سخت تر از تنگ دستی بیماری تن و سخت تر از بیماری تن بیماری قلب است . آگاه باشید که همانا عامل تندرستی تقوای دل است.
(نهج البلاغه؛حکمت 388)»

آخرین نظرات

انگار صدای امام را از بهشت شنیده بود...

شنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۳، ۱۰:۲۳ ب.ظ

 

صالح لبش را جوید و زیر لب لعنتی به ستمکاران زمان فرستاد. چشمش با دیدن کاروان های کوچک و رنگ و رو رفته پر از اشک شده بود. هر جا را نگاه می کرد کولی یا گدایی را می دید که با صورت سیاه و دندان های کثیف راه می رفت.

صالح بن سعید پا بر زمین می کوفت و زیر لب زمزمه می کرد:

«از میان اینهمه کاروانسرا، این متوکل ملعون، امام نازنین را فرستاده «کاروانسرای گدایان»! این نامرد! حتماً سعی داشته امام را در ذهن های مردم کوچک کند...»

 

تا به امام برسد به زمین و زمان فحش داد که چنین جایی را در خود فرو نبُرْد تا امام پایش به آنجا باز نشود. وقتی مقابل چادر امام رسید ندای امام که او را به داخل دعوت می کرد به گوشش رسید.

در حالت انفجار خشم و بغض و اشک خود را در دامن امام انداخت. بوی او را که به مشام کشید بخشی از دردهایش را از یاد برد. اما هنوز با چشم پر اشک زل زده بود به امام!

 

امام با لبخندی نگاهش کرد و علت اینهمه ناراحتی را پرسید.

صالح انگار که منتظر بوده باشد سیلی از کلمات از دهانش بیرون ریخت:

 

-امروز که آمدم سامرا با خود گفتم حتماً امام در قصر است و متوکل را دیده است! هه! این نامرد چگونه به خودش اجازه داد یک روز شما را معطّل کند و  روانه کند به چنین کاروانسرایی؟!

اصلاً می دانید این کاروانسرا کجاست؟ محل گدایان است!

 

این ستم پیشه... این ستمکاران می خواهند نور شما را خاموش کنند. یا ابوالحسن! اینها می خواهند شما را غریب و بی نام و نشان معرفی کنند! چه می دانند مردم...!

 

امام با لبخند همیشگی نگاهی مهربان به صالح انداخت که با تمام وجود برای محبوبش دل می سوزاند. دلش به حال او سوخت. او چه می شناخت امام کیست؟!

 

-ای پسر سعید‍! تو هنوز مقام و منزلت ما را نشناخته ای! فکر می کنی اینها با شأن ما منافات دارد ولی نمی دانی کسی که خداوند بالا برد با کار ظالمان پائین نمی آید.

 

صالح با چشم اشک بار سر بلند کرد. امام دستش را بلند کرد و به گوشه ای از چادر اشاره کرد.

صالح چشم گرداند و با چشم خود دید درختها چگونه سر در گوش هم فرو برده اند و از آواز نهر سخن می گویند. به چشم خود دید قصرهای در خیال نیامده را! با چشم خود دید ریاحین و گلها را که چگونه با نوازش غلامان سر خم می کردند.

 

هنوز چشم از آن برنداشته بود که صدای امام در گوشش پیچید:

-ما هر کجا باشیم اینها برای ما مهیا است و در کاروان گدایان نیستیم!

 

صالح چشم از منظره برداشت. انگار صدای امام را از بهشت شنیده بود...




منبع: بحارالانوار، ج 50، ص 125، ح 3  


  • ۹۳/۱۲/۲۳
  • ADMIN

امام هادی(ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">