تـــــقــوای دل

« (فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا ۗ وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ )»

تـــــقــوای دل

« (فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا ۗ وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ )»

تـــــقــوای دل

« در هر مرتبه هستید،تقوا داشته باشید.آگاه باشید که فقر نوعی بلا است و سخت تر از تنگ دستی بیماری تن و سخت تر از بیماری تن بیماری قلب است . آگاه باشید که همانا عامل تندرستی تقوای دل است.
(نهج البلاغه؛حکمت 388)»

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات

نماز این مرد بنیاد او را ویران ساخته بود...

پنجشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۳، ۱۰:۰۸ ب.ظ

مار حلقه های بدنش را باز می کرد و می خزید و با زبانش بوی مرد را به درون می کشید. مرد بی توجه به او سجاده ای گشوده بود و نماز می خواند. صورتش غرق اشک بود.

مار سرعتش را بیشتر کرد، شروع کرد گشتن و گشتن دور سجاده ی سبز او. فس فس می کرد و با تهدید دندانهای سمی اش را نشان می داد. هر چه به مرد نگاه کرد نتوانست چشمان او را متوجه خود کند.

خشم سراسر وجودش را گرفته بود. نماز این مرد بنیاد او را ویران ساخته بود. نماز دوستان او یک طرف، نماز او یک طرف! چنان ستون نوری تا آسمان می ساخت که چشمان هم نوعان او را خاکستر می کرد. شیاطین دیگر، به سخره می گرفتندش! نیشش را بیرون آورد و صدای وحشتناکی از دهانش بیرون آمد. مرد همچنان مشغول خدا بود.

مار عصبانی شده بود. مچ پای مرد را نشان گرفت و دهانش را باز باز کرد. دندان هایش را در پای مرد فرو برد. اخم های مرد در هم کشیده شد. دردش آمده بود. مار با خرسندی دور سجاده خزید.

حرف حساب: حال ما هنگام دیدار با امام زمان (عج)

يكشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۱:۱۰ ب.ظ

 اگر انسان کامل بخواهد به شکل مکتوب در آید، صورتش (ظاهرش) می شود قرآن کریم، همانگونه که امیرالمؤمنین امام علی  (علیه السلام) قرآن ناطق بودند. حال اگر این قرآن قرائتش و تفکر در آیاتش قلوب ما را متحول نمی کند، شک نکنید که  زیارت [و دیدار] انسان کامل، حضرت حجت(عج) هم قلوب ما را متحول نخواهد کرد!

 اگر می خواهید حال خود را هنگام ملاقات حضرت حجت(عج) بدانید، ببینید الان در ملاقات با قرآن چه حالی دارید!

 اگر مشتاق قرآنید، می توانید امیدوار باشید که مشتاق حضرت حجت(عج) هم هستید و گرنه اگر قرآن نزد شما مهجور است و  با آن انسی ندارید و فکر می کنید که مشتاق حضرت حجت(عج) هستید،آن شخص امام زمان، زاده ی وهم و خیال خودتان  است.

امام دردهای بیشتری دارد...

جمعه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۶:۵۱ ب.ظ

 ابوهاشم تا می توانست پر حرفی کرد!

 - آقا جان! از بس که همسرم گندم دیگران را آسیاب کرده است دستهایش کبود شده و از کار افتاده است.

 آقا جان! نمی خواهم شکایت بکنم ولی این مرد صاحبخانه دیگر مهلتی برای پرداخت به من نمی دهد.

 خدا را شکر که فرزندانی نیکو دارم ولی درآمد کارم برای پرداخت هزینه ی آنها کافی نیست.

 الحمدلله دستی برای کار کردن دارم ولی آقا...! وضع خلیفه را که می دانید. می دانید چقدر از شیعیان مالیات می گیرد.

 گاهی اوقات...

 ابوهاشم حرف می زد  و در تمام مدت امام هادی (ع) روی زمین خاکی بیابان نشسته بود و با سر حرفهای او را تصدیق می کرد. گاهی سری بلند می کرد و نگاهی درخشان به او می انداخت! حیف که ابوهاشم چشمهایش را پایین انداخته بود وگرنه  می دید امام دردهای بیشتری دارد.

 شیعیان این روزها را سخت می گذراندند. می دانست روزهای بهتری می آید و می دانست به عمر ابوهاشم جعفری قد نمی  دهد که آن روزهای خوب را ببیند.

اگر که باشم گه ظهورت...

جمعه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۳، ۰۸:۵۹ ب.ظ

اتمام حجت

دوشنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۳، ۰۶:۰۹ ب.ظ

خطبه ی حضرت زهرا (س) در مسجد مدینه پس از وفات پیامبر و غصب خلافت: (1)

«ستایش خداى را بر آنچه ارزانى داشت. و سپاس او را بر اندیشه نیکو که در دل نگاشت. سپاس بر نعمت‏هاى فراگیر که از چشمه لطفش جوشید. و عطاهاى فراوان که بخشید. و نثار احسان که پیاپى پاشید. نعمت‏هایى که از شمار افزون است. و پاداش آن از توان بیرون. و درک نهایتش نه در حد اندیشه ناموزون.

 سپاس را مایه فزونى نعمت نمود. و ستایش را سبب فراوانى پاداش فرمود. و به درخواست پیاپى بر عطاى خود بیفزود. گواهى مى‏ دهم که خداى جهان یکى است. و جز او خدائى نیست. ترجمان این گواهى دوستى بى ‏آلایش است. و پایندان این اعتقاد، دلهاى با بینش. و راهنماى رسیدن بدان، چراغ دانش. خدایى که دیدگان او را دیدن نتوانند، و گمانها چونى و چگونگى او را ندانند.

همه چیز را از هیچ پدید آورد. و بى نمونه‏ اى انشا کرد. نه به آفرینش آنها نیازى داشت. و نه از آن خلقت ‏سودى برداشت. جز آنکه خواست قدرتش را آشکار سازد. و آفریدگان را بنده‏ وار بنوازد. و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو فرمانبردارى نهاد. و نافرمانان را به کیفر بیم داد. تا بندگان را از عقوبت ‏برهاند، و به بهشت کشاند.

گواهى مى ‏دهم که پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست. پیش از آنکه او را بیافریند برگزید. و پیش از پیمبرى تشریف انتخاب بخشید و به نامیش نامید که مى ‏سزید.

از علی بن محمد (ع) کمک بگیر...

دوشنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۳، ۰۵:۳۴ ب.ظ

هر چه فکر می کنم تو سن و سالی نداری که بتوانی چنین ادعایی کنی.

شما درست می فرمایید یا امیر! اما آنچه شما نمی دانید آن است که پیامبر خدا (ص) بر بدن من دست می کشید و این باعث شده که هر چهل سال یکبار خداوند جان تازه ای در بدن من بدمد.

یعنی تو زینب دختر فاطمه دختر رسول خدایی؟

آری امیر!

هر چه فکر می کنم به دلم افتاده دروغ می گویی!

اما امیر من همانم که گفتم! من زینب دختر فاطمه (س) ام.

متوکل سرش را خاراند! وضعیت عجیبی بود‍! اصلاً نمی دانست زینب بودن چه نفعی به حال این دختر جوان دارد که چنین ادعایی می کند و از طرفی نمی دانست چگونه ثابت کند او زینب (س) نیست!

خلیفه آرام به مشاورش گفت:

من از بنی عباس نیستم اگر نتوانم این ادعا را باطل کنم!

وزیر سر در گوش خلیفه گذاشت و زمزمه کرد:

از علی بن محمد (ع) کمک بگیر! همین الان او را به کاخت فرابخوان!

یاران ناب: شهید قهرمان محمد جهان آرا

يكشنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۳، ۱۱:۳۷ ب.ظ

خورشید در محاصره...

يكشنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۳، ۱۱:۱۵ ب.ظ

مرد خودش را از سر راه گوسفندی که اصرار داشت از پای او بگذرد کنار کشید. لبخندی به بره ی کوچکی که به دنبال گوسفند می دوید انداخت و با اضطراب چشمش را گرداند تا کسی نفهمد میان این غلغله بازار دنبال چه آمده است...

کنترل مأموران این روزها سخت تر شده بود. نمی گذاشتند ارتباطی با امام داشته باشد. خبر برای امام داشت که از وقتی از در خانه راه افتاده بود می خواست فریاد بزند اما چه می شد کرد که این همه تمهیدات خلیفه راه نفس را بر او بسته بودند چه برسد به فریاد...!

مرد با ناامیدی سرش را بالا آورد و ناگهان میخکوب شد. هرگز نمی شد امام را با کس دیگری اشتباه گرفت. هیبت او با همه فرق می کرد. هاله ای داشت که هیچ کس نداشت! لبش را چند بار باز کرد و بست. روی پنجه ی پا بلند و دهانش را باز کرد. با ناراحتی فهمید 3 مأمور امام را زیر نظر دارند. سرش را پائین انداخت و با اندوهی بزرگ در دلش فریاد زد:

«اگر فریاد بکشم که ای مردم این حجت شماست... آیا مرا نمی کشند؟»

مرد آهی کشید و منتظر ماند. وقتی امام از کنارش رد می شد چشم دوخت در چشم امام ولی امام با خونسردی فقط انگشتش را روی لب گذاشت. انگار به زبان اشاره می گوید:

یاد کربلا را برایم زنده کرد...

يكشنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۳، ۱۰:۱۹ ب.ظ

کاه های خاکستری از بام پایین می ریخت. آتش، سراسیمه از خانه بالا می رفت انگار به دنبال چوب تازه ای بود تا ببلعد... حریصانه از در و دیوار شعله می کشید و با دویدنش، دختران را بیشتر می ترساند...

از این حجره به آن حجره دختران می دویدند و آتش می دوید... زنان با معجر سوخته در میان داغی شعله ها، نفس حبس می کردند که مبادا صدای فریادهایشان از کوچه بیرون برود...

در میان صدای شیون درد و فریادِ «آتش!»، صادق آل رسول با چشمی اشکبار ایستاده بود و هر جرقه ای از آتش، شعله ای به ذهنش می کشید و تلخی ایامی را به یاد می آورد که...

این جمعه هم گذشت...

يكشنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۳، ۱۰:۱۰ ب.ظ

  

 ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت

 دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

 مانند مرده ای متحرک شدم بیا

 بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت

 می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر

 دنیا خلاف آنچه که می خواستم، گذشت

 دنیا که هیچ، جرعه ی آبی که خورده ام

 از راه حلق تشنه ی من مثل سم گذشت

حرف حساب: تسبیحات حضرت زهرا(س)

دوشنبه, ۴ فروردين ۱۳۹۳، ۰۹:۳۵ ب.ظ

در مورد تعقیبات نماز، از یکی از علمای اصفهان تشبیه زیبایی نقل شده است.

ایشان نماز را به بادباک کاغذی تشبیه می کردند و می گفتند: «وقتی بادبادک دنباله‌ نداشته باشد، به آسمان نمی رود. نمازی هم‌ که تعقیب نداشته باشد به عالم ملکوت نمی رود.»

اما بهترین تعقیبات نماز، تسبیحات حضرت زهرا(س) است. امام صادق (ع) دراین باره می فرمایند: «تسبیح جده ام حضرت زهرا(س)، بعد از نمازهای روزانه، نزد من از هزار رکعت نماز در هر روز برتر و محبوبتر است.»

یک دنیا عشق...

جمعه, ۱ فروردين ۱۳۹۳، ۰۸:۱۱ ب.ظ

رواق امام خمینی جمعه 1393/1/1 ساعت 9:30