تـــــقــوای دل

« (فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا ۗ وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ )»

تـــــقــوای دل

« (فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا ۗ وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ )»

تـــــقــوای دل

« در هر مرتبه هستید،تقوا داشته باشید.آگاه باشید که فقر نوعی بلا است و سخت تر از تنگ دستی بیماری تن و سخت تر از بیماری تن بیماری قلب است . آگاه باشید که همانا عامل تندرستی تقوای دل است.
(نهج البلاغه؛حکمت 388)»

آخرین نظرات

آنچه داده ایم پس نمی گیریم...

چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۲، ۰۸:۲۷ ب.ظ

مرد دستی به لباس بی دوخت سپیدش کشید. این لباس جیبی نداشت که کیسه اش را در آن گذاشته باشد. نگاهی به کعبه انداخت و التماسی کرد. با پای برهنه از صف نمازگزاران عبور کرد و نگران به زمین چشم دوخته بود. مسیر را دوباره و سه باره رفت و بازگشت. اضطراب گرفته بود که بدون آن هزار دینار چگونه به خانه ی خود برگردد. ناخودآگاه دست را میان موهایش برد و به فکر فرو رفت.

حتماً یکی از این زائران خدانشناس کیسه ی او را ربوده بودند. بی آنکه لحظه ای فکر کند شروع به راه رفتن در میان زائران کرد. گشت تا یکی را اتفاقی انتخاب کند و هزار دینار خود را بستاند.

در میان صف های نماز و کنار نمازگزاران یکی را انتخاب کرد و به دامانش آویخت. اشکی به صورتش چکید و با صدای لرزانی سعی کرد محکم بگوید:

- تو کیسه ی من را دزدیده ای!

امام، دستش را که می رفت برای قامت بستن پایین آورد. دستهای مرد را به آرامی از دامنش جدا کرد، دستی از روی محبت بر دستش کشید و گفت:

- چقدر در کیسه ی تو بود؟

مرد خوشحال شد! دستش را از دست امام بیرون کشید و گفت:

- هزار دینار.

امام چیزی نگفت، مرد را به دنبال خود راه انداخت و به خانه رفت. از خزانه، هزار دینار شمرد و به دست مرد داد.

مرد جست و خیز کنان از امام دور شد و حتی فراموش کرد از او تشکر کند. تا خانه آواز خواند! وقتی خانه رسید زنش سراسیمه بیرون آمد و گفت:

 

- مرد! تو که پولهایت را جا گذاشتی! چگونه... چگونه بازگشتی...؟

مرد اول متوجه سخنان زنش نشد. شروع به تعریف کرد!

- زن! بیا ببین شوهر غیورت چه کرده است! امروز دزد مالم را یافتم و حقم را باز ستاندم!

-کدام پول؟ کدام دزد! مرد! پول در خانه است...

مرد به لکنت افتاد. لبخند مانند روغن یخ زده بر لبش ماسید. دو دستی بر سرش زد و از خانه بیرون دوید.

 

***

- آقا! خواهش می کنم اینها را پس بگیرید.

امام نگاهی کرد و سر تکان داد.

- ما هرگز چیزی را که از دست خود داده ایم پس نمی گیریم. به هر عنوانی که باشد.

امام نگاه شکیبایی به مرد کرد و رفت.

مرد با دهان و چشمان باز مانده از تعجب و شرم، رو به شاگرد امام کرد و گفت:

- این مرد... این مرد که بود؟

 - او از خاندان رسول الله است. جعفر بن محمد، صادق آل رسول.

 مرد دور شدن امام و شاگردانش را نگاه می کرد. صدای امام در گوشش طنین می انداخت «آنچه داده ایم پس نمی گیریم...»


یادش افتاد تشکر هم نکرده است...



 منبع: مناقب، ج3، ص 394.

  • ۹۲/۱۱/۰۹
  • ADMIN

امام صادق(ع)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">