تـــــقــوای دل

« (فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا ۗ وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ )»

تـــــقــوای دل

« (فَإِلهُکُمْ إِلهٌ وَاحِدٌ فَلَهُ أَسْلِمُوا ۗ وَبَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ )»

تـــــقــوای دل

« در هر مرتبه هستید،تقوا داشته باشید.آگاه باشید که فقر نوعی بلا است و سخت تر از تنگ دستی بیماری تن و سخت تر از بیماری تن بیماری قلب است . آگاه باشید که همانا عامل تندرستی تقوای دل است.
(نهج البلاغه؛حکمت 388)»

آخرین نظرات

۹ مطلب با موضوع «مهدویت و آخرالزمان :: منجی جهان» ثبت شده است

بازنشر/ تمنای ظهور...

چهارشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۴۲ ب.ظ

فایل سخنرانی با کیفیت بالا 96 Kbps جایگزین شد؛ حجم 38 مگابایت

برای دانلود پادکست صوتی اینجا کلیک بفرمایید...

                                          

آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری

جمعه, ۲۰ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۲۶ ب.ظ

حکومت حضرت مهدی(علیه السلام) تجلی قدرت خداوند است و این اراده وخواست خداست که به این بنده صالحش چنان قدرتی بدهد که تاکنون به هیچ یک از بندگانش نداده است.

چه زیباست بدانیم او که می آید، چه می پوشد، در دستش چیست و با خود چه می آورد؟ براساس روایات موجود، هنگام ظهور، فرشتگان غرق شادی وسرورند. فرشته ای بالای سر  حضرت مهدی(ع) قرار می گیرد و فریاد می زند:ای مردم! این حضرت مهدی(ع) است، از او پیروی کنید.

تن پوش حضرت مهدی(ع)

پیراهن خون آلود پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله وسلم) در جنگ احد را بر تن خود دارند. پیراهنی که قطرات خون مقدس حضرت(ص) بر آن ریخته شده است. امام صادق(علیه السلام) به یعقوب بن شعیب می فرمایند:"آیا نمی خواهی پیراهن قائم آل محمد(ص) را که در روز ظهور به تن می کند؛ به تو نشان دهم؟" عرض کرد: آری. امام صادق(ع) صندوقی را طلبیدند، پیراهنی از آن بیرون آورند و در مقابل یعقوب باز کردند. یعقوب می گوید: ناگاه چشمم به آستین چپ پیراهن افتاد که آغشته به خون بود. حضرت فرموند: "این پیراهن رسول الله است. روزی که دندانهای پیشین حضرت را شکستند، این پیراهن راپوشیده بود و قائم در همین پیراهن قیام می کند." آقایمان عمامه ی سفید جدش پیامبر بزرگوار اسلام(ص) را بر سر مبارکشان می گذارند.

کاری نکرده ایم ما...

يكشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۲، ۰۲:۵۲ ب.ظ

یاران پولادین... (قسمت اول)

چهارشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۲، ۰۹:۴۳ ق.ظ

در آغاز یک سؤال جدی را مطرح می کنیم و به پاسخ درباره آن می پردازیم. سؤالی که ممکن است ذهن خیلی از ما را درگیر کرده باشد، این است: یک اقلیت 313 نفری که از نقاط دور دست جهان در شهر مکه گرد هم می آیند و خود در آن منطقه  غریب هستند و آگاهی وسیع از وضع جغرافیایی منطقه هم ندارند و مجهز به سلاح های مدرن هم نیستند، چگونه می توانند بر سرتاسر گیتی غلبه کنند و تمام کشورها را فتح نمایند و همه ملت ها و توده ها را تحت فرمان خود آورند؟

 اگر بخواهیم پاسخی بدون فکر بدهیم، پاسخمان منفی است. منطق عقل می گوید: نه، هرگز؛ و ما چنین ادعایی نمی کنیم. اما در این مقاله، به طور خلاصه به نکاتی اشاره می کنیم که باید قبل از پاسخ سریع و بدون فکر به آن ها توجه کنیم.

منجی جهان ( قسمت پنجم،پایانی)

يكشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۲، ۰۶:۲۹ ق.ظ

 سالها طول می کشد تا زمین از لوث دشمنان خدا پاک شود، سالها طول می کشد تا فریاد «یا لثارات الحسین» جهانگیر شود.

در دادگاه الهی، دشمنان حسین (ع) را مجازات سختی می کنی...

و در صحن دادگاه ثابت می کنی حق با علی(ع) است.

فریاد کمک خواهی تو از مکه، به گوش آسمان می رسد و یاران واقعی می آیند...

آنان که جوانی را با یاد تو پیر شدند و دنیا را با اسم تو پایان دادند.

آنان که در صبحهای دلگیر انتظار، چنگ به دامن «عهد» زدند و با تو هم پیمان شدند که : «اِن حالَ بَینی و بَینهُ الموت... فَاخرِجنی من قبری...»1

و پدرانت...

و شمشیر ذوالفقار کنار تو می جنگد...

منجی جهان(قسمت چهارم)

جمعه, ۱۴ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۳۳ ب.ظ


چشمت که به دستهای خالی مردم می افتاد، دلت شور می افتاد که نکند تنهایی آزارشان داده باشد. چشم نگرانت همیشه به دنبال دلهای غمدیده بود که آرامشان کنی با یک اشاره. به نگاهی از گوشه ی چشم، تمام سنگها، گل می شد تا مبادا بر سر راه امتت مانعی باشد.       اما، مردم؛

مردم در عبور این تاریخ پرهیاهو، گاهی بر سر راه ظلم ایستادند و گاهی با آن هم کاسه شدند.

در گذر این سالهای شلوغ، گاهی جهان را با جنگ ها پیوند دادند و گاهی مدعی احقاق حق شدند.

در قرنهای باروت و انفجار و بمب، سکوت کردند و در روزهای آرامش و سکون، هیاهو.

منجی جهان (قسمت سوم)

يكشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۲، ۱۰:۰۱ ق.ظ

برای تو همین بس بود که خود را از تیغ دشمنان نجات دهی. نجات جان تو برابر بود با نجات جان نسل ها، سالها، انسانها... . این  فقط تو نبودی که می گفتی «عمو جان کنار برو من برای نماز خواندن بر پدرم از تو شایسته ترم...» این صدا انعکاس سالها پیش بینی و قرن ها انتظار بود.

 روزهای اول، برای رفتنت دست دست کردی... اگر یکباره ترکمان می کردی آنچنان سرگردان می شدیم که هیچ وقت سر رشته هدایت را نمی یافتیم.

برای مردم نامه می نوشتی و می گفتی... نترسی اگر سر بلند کردی و مرا ندیدی... من می بینمت...

ودر نهایت... رفتی... وقتی می خواستی بروی، هیچ کس پشت سرت آب نریخت...

سالها گذشت تا تنها عده ای فهمیدند نگین انگشترشان گم شده...

سالها گذشت تا اندکی خردمند فهمیدند گم شده، خودشانند، در این بیابان دنیا...

منجی جهان (قسمت دوم)

پنجشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۲، ۰۱:۳۳ ب.ظ

زن ساعتی پیش از خوشحالی نمی دانست چه کند و حالا از فرط دلتنگی. پسر زیبا و تازه متولد شده اش را دیده بود که بر دست های فرشتگان تا دل آسمان بالا برده می شد. بی تاب و قرار هر روز، با چشمی اشکبار به آسمان می نگریست و در دل دیدار دوباره نوزاد را داشت. روز ها از پس هم آمدند و  رفتند تا چهل روز. به یاد می آورد چگونه در اولین لحظه تولد نوزاد عطسه ای کرد و بعد.... حمد خدا و شهادتین بود که بر لبانش جاری شد.  نمی توانست باور بیاورد.

در میان دست های پدر که قرار گرفت لب های کوچکش را به سلام گشود و در آغوش اش جای گرفت. آیات قرآن چون در و مروارید از دهانش بیرون می زد. زن این همه را به یاد می آورد، آه می کشید و چشم در دل آسمان لحظه دیدار دوباره را انتظار می کشید... به یاد دستهای کوچک و لطیفش افتاد که با ظرافت تمام در کف آن نوشته بود... « جاء الحق و زهق الباطل» و دل نرجس لرزیده بود. انگار ساعات انتظار به درازا کشیده بود دلش می خواست زمان بدود و زودتر کودک شیرینش را در آغوش مهر بفشارد. وعده ی مردش را بیاد آورد که « خموش! تنها از آغوش تو شیر حیات می نوشد»

منجی جهان (قسمت اول)

دوشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۲، ۰۴:۴۱ ب.ظ

تولد بود. ولی همه جا تاریک بود. نه چراغی نه شمعی و نه شیرینی! هیچ کس نمی دانست او حقیقتا کیست. تنها از لبخند مادرش می شد فهمید که تولد نوزادی است، نورانی.  مادرش ... بانویی از تبار پاکان، یک اسیر رومی. نواده ای از حواریون!اسیری که آزاد شد بدست عالی ترین مرد زمانه اش!

مرد به غلامش گفت برو و بخر به هر قیمتی که شد؛ که ارزش او را با درهم و دینار نمی توان  اندازه گرفت. این کیسه را بگیر بیش از این نمی خواهند از تو. غلام رفت و همان شد که مرد گفته بود. او را خرید... زن منتظرش بود! بهترین کنیز و والاترین بانو! بانو می دانست او کیست! خوابش را دیده بود... آنچنان عاشق شده بود که خواب و خوراک نداشت!